دشت های سپيد پوش ازنـــــا

دشت های سفید پوش

در آغازین زمان رسیدن فصل سرد ازنا ، دیر زمانی است شکوه ابرها خلعت زیبای برفی بر سر برافراشته و تن سترگ اشترانکوه پوشانده اند .بادها هو کنان با خود میهمان آورده اند و ابرها شتابان به میهمانی دشت های کهن و دیرینه ازنا می آیند. کبکهای زیرک و گرگ های این دیار سالهاست که با قصه پیرزن زمان آشنایند. آری صدایی زیبا و آهسته در گوش زمین زمزمه چندین ساله قدیم را طنین می افکند و پستی و بلندی ها را در خواب میکند . چراغ ها کورسو می زنند و همگان به گوشه ای خزیده و سرها بر جایی قرار یافته و ستوران در تنگ هم خوابیده اند . به زیبایی قصه ای دیگر آغازیدن میگیرد و داستانی و متلی دیگر، کو حریف میدان و یار بیابان و دوست کوهستان؟، همه خوابیده اند الا برف که دشت های ازنا میزبان همیشگی شان بوده اند . چقدر زیباست برف .وابرهای می بارند و دانه های برف رقصان وچرخان به آرامی فرود می آیند و هر پستی و بلندی را در لحافی از برف ،نرمینه به خواب می برند و تنها درختان بی بار و برگ اند که به تماشای دور نمای این متل هزار ساله پیر زن زمان ایستانده اند و نظاره گرقصه شبهای سرد زمستانی اند . جوی بارها اما روزگاری و مرزها و کرت های زمین های پر بار و محصول دست تمنای جرعه ای آب به آن داشتند . جویبارهای خفته، پر از لاشه های برگهایی اند که روزی تحفه درویش بی نوا بود . اما باغ با حصار گلی اش که دیگر آباد نیست و از برف انباشته ، خود نمی داند کی دوباره میزبان کودکان سر بالا و چوب به دستِ در پی گردویی خواهد بود . باغ با خود می گفت کاش اکنون گردویی داشتم تا همه را به آنان می دادم و سایه ای که سخاوتمندانه بر سرشان می انداختم .آیا دوباره صدای بازی کودکان دوان دوان و فریاد کشان را خواهم شنید؟ . و مترسک زار میزند که همه از من می ترسیدند و حال من خود از هوکردن باد و سرمای برف می ترسم ، ای کاش هرگز مترسک نمی بودم و کسی را نمی ترساندم که اکنون جز پلاسی برتن چیزی ندارم. باد همچنان جای برف را جارو می کرد و برف می نشست و درختان با شاخ و برگ لرزان می چرخیدند و سر به هم میرساندند . دیوارها ، باروها و بامها اما ادعایی نداشتند با آن برافراشتگیشان ، تسلیم شده بودند که جز این کاری نمی تنوانستند کرد . ازنا با آن های و هوی و جنب و جوش ساکت وسراسر قامت دشت های وسیع اش در لباسی سپید از برف خوابیده بود . تنها چرخ هایی بر ریل آهنی قطار می کوبیدند و پژواک آن در سراسر دشت جاپلق طنین مرموزی می افکند و قطار سری بر این قصه تکان می داد و سوتی و صدایی . همه چیز مدفون شده بود جز لکه هایی که شاید دهی بودند در میان برف و خفته در نشیبی .آه که چه قصه سردی و گوش را یخ میزند از این شنیدن و تنها یکی بود خوشحال از این قصه و آن آدمک برفی کودکان که آن هم دیگر سردش شده بود.

پاروها به راه بودند تا شاید راهی بگشایند برای رسیدن دو دست گرم به یکدیگر و کرکرکنان ارمغان ابرهای سرد زمستانی ازنا را کنار می زدند. در شب سرد زمستانی کوره خورشید هم چون کوره گرم چراغ من نمی سوزد و به مانند چراغ من نمی افروزد . چراغی هیچ آه .

باد می پیچید با کاج در میان کومه ها خاموش ، گم شد و از من جدا زین جاده باریک ، و این سخن بر لب ، که می افروزد چه کس می آموزد ؟ چه کسی این قصه را در دل می اندوزد ؟...

/ 0 نظر / 11 بازدید