بهشت و دوزخ

فردی از پرودرگار درخواست نمود بهشت و جهنم را به او نشان دهد. خداوند پذیرفت . خدا او را وارد جایی نمود که جمعی از مردم در اطراف یک دیگ نشسته بودند. همه گرسنه ناامید و در غذاب بودند. هر کدام قاشقی داشت که به دیگ میرسید ولی دسته قاشقها بلندتر از بازوی آنها بود ، بطوری که نمیتوانستند قاشق را به دهان خود برسانند.عذاب آنها وحشتناک بود و با وجود غذا و دیگر امکانات همه گرسنه بودند.

آنگاه خداوند گفت بهشت را به تو نشان میدهم. او را به جای دیگری بردند که درست مانند اولی بود و شرایط آنجا را داشت. دیگ غذا ، جمعی از مردم  ، همان قاشقهای دسته بلند . ولی آنجا همه شاد و سیر بودند و در آرامش کامل به سر میبردند.

آن مرد گفت نمی فهمم؟؟؟!!! چرا مردم در اینجا شادند در حالی که در سرزمین دیگر بدبخت و گرسنه هستند ؟ با آنکه همه چیزشان یکسان است ؟

خداوند تبسمی کرد و گفت : خیلی ساده است ، در اینجا آنها یاد گرفته اند که یکدیگر را تغذیه کنند ، هر کسی با قاشق خود غذا در دهان دیگری میگذارد ، چون ایمان دارند کسی هست در دهانشان غذایی بگذارد.!

/ 0 نظر / 23 بازدید