یک خاطره قدیمی ...

مرحوم حاج محمد نبی صوفی بعد از حدود ۹۷ سال زندگی در سال ۱۳۴۵ بدرود حیات گفت خاطرات مذکور متعلق به جوانی ایشان و حدود سالهای ۱۲۷۵ خورشیدی میباشد چنین نقل کرد که : 


از جاپلق ۳ نفر بودیم که قصد زیارت خانه خدا را نمودیم .. یکی از دوستان در روستای طیب آباد و دیگری از روستای مال آشیر " مال آشور " کنونی بنام رضا قصد زیارت خانه خدا را کردیم . تا سختی و صعوبت طی الطریق کردن چه بر سر ما آورد و آیا زنده بمانیم یا نه و دزدان و راهزنان و طغیان طاغیان و حکومت عثمانی و آشفته بازار شیعه و سنی چه بر سر ما بیاورد . به هر طریق آنچه در زندگی داشتیم جمع کردیم و ترک خانه و کاشانه کردیم و حالا که قصد زیارت خانه خدا کردیم‌بهتر است از بارگاه سیدالشهدا زیارت کنیم . چه بهتر که حالا میخواهیم به خانه خدا برویم کربلا و نجف هم برویم ...

زن و بچه و خانه و کاشانه در طازران را به امان خدا سپردیم و آنچه داشتیم از ذخیره برای آنها گذاشتیم و خرج و توشه سفر را با خود برداشتیم و با الاغ طی طریق کردیم. نقل کرده بود که خدایا با این توشه و مشکلات و صحراهای تاریک و دزدان و راهزنان چگونه به خانه تو بییایم؟ خدایا خودت راهگشای بندگانت باش از بادهای سوزان صحرای حجاز زیاد شنیدیم که آدمیزاد را خشک میکند و آب و هوای تازه و خنک تازران در جاپلق کجا و شهر خشک و گرم مکه در بیابانهای سوزان حجاز کجا ؟؟؟

به هر صورت راه افتادند و بعد از گذشتن از صحراهای سبز و آباد و مناطق کوهستان زاگرس به دشت های عراق رسیدند برای زیارت کربلای معلی و از طی مسافت و سرگذشت تازران تا کربلا و نجف چیزی نگفتند بجز اینکه در کربلا خانه ایی از یک پیرزن عرب اجاره کردند و با دوستان خود چند صباحی آنجا بودند ‌ بعد از زیارت کربلای معلا و قبر حضرت امیرالمومنین و زیارت قبرستان وادی السلام قصد حرکت به سمت مکه را نمودیم....

چند روز بلکه حدود یک ماه در راه بودیم تا به خانه خدا برسیم ولی هر چه می رفتیم نمیرسیدیم نمی دانستیم راه کجاست و چاه کجا و زبان عربی نمی دانستیم.... روزها در حال حرکت بودیم و شبها قبل از غروب هرکجا بود اتراق میکردم و هر گوشه و کنار می رسیدیم از ترس جان و راهزنان بیم داشتیم.... می گفتند حکومت عثمانی با شیعیان خصومت دارد نکند به تهمت های مختلف ما را آزار کنند و نگذارند به زیارت برویم ....

بعد از حدود یک ماه حرکت و طی بیابانها و صحراها به شهر بزرگ و آباد رسیدیم با باغات بزرگ و سرسبز ... پدر بزرگم نقل کرده است نمی دانستیم چه شهری است فقط میدانستیم شهری بزرگ و آباد است ... به هر بدبختی بود و سوال کردیم جواب شنیدیم که این شهر اورشلیم است!!!!! 

ما بجای اینکه رو به جنوب حرکت کرده باشیم تا به مکه برسیم به حدود شهر اورشلیم که اکنون در خاک فلسطین است رسیده بودند! بعلت اشتباه در طی طریق و بعد مسافت.... خودش شخصا نقل کرده است که از آنجا بعد از ناراحتی های بسیار قصد خانه خدا را دوباره از سر گرفتیم و بعد از گذشتن از صحرایی بنام سینا وارد شهری شدیم .....

دیدیم خانه هایی دنبال هم راه میروند و در داخل آنها چراغ روشن است .... و صدای مهیبی به گوش ما می رسید..... پس از مدتی به ما فهماندند این چیزی بنام قطار است و ما میتوانیم از آن استفاده کنیم ... تعداد ۳ خر و خورجین خود را در یک قسمت دیگر بهمراه چهارپایان بسیاری سوار کرده و سوار شدیم و جای عجیبی بود و خانه و کجاوه ما حرکت میکرد در حالی که الاغ و خورجین و همگی سوار آن بودیم .... جل الخالق .....


پس از طی مسافت که نگفته تا کجا از قطار پیاده میشوند و میبایست با کشتی بروند و دریایی بنام دریای سرخ و گرمای وحشتناک بود .... مدتی را در کشتی بودند و نقل کرده که یکی از اهل کشتی فوت کرد و چون خشکی در کار نبود همگی نماز میت خواندیم و جسد را در دریا انداختند و سفر وحشتناکی بود .....


گرمای کشتی و رطوبت وحشتناک بود و گاهی روزها در گشتی بودیم و چون باد نمی امد حرکت نمیکردیم ... و طی طریق کرده و پس از مدتی به یکی از شهرهای عربستان می رسند و وارد صحرای سوزان حجاز میشوند... نقل کرده در آن زمان قسمتی را با اتول رفتیم و چون دسته جمعی بودیم و جاده و خیابانی در کار نبود اتول در شن ها گیر میکرد و نمی توانستیم حرکت کنیم ... از اتول پیاده میشدیم و هل میدادیم و یا علی .... یا علی .... میکردیم.... اهل تسنن از یاعلی یاعلی کردن ما میخندیدند و مسخره میکردند .... 

این کار و مسخره کردن سنی ها برای رضا که از روستای مال آشور بود سخت بود و باعث ناراحتی و عصبانیت رضا میشد..... به هر طریق به شهر مکه رسیدیم و خانه خدا را زیارت کردیم و آنجا بودیم .....جای همه اموات و درگذشتگان و ... دعا میکردیم زیارت و ...


گاهی در شهر مکه بادی بنام بادسوزان میامد که چند نفری در اثر گرما و گرد و خاک جان دادند و بیماری شیوع می یافت در اثر گرما عده ایی میمردند خدایا زن و فرزندانشان چه میشود و ....

پدربزرگم در شهر مکه به زیارت قبرستانی که پدرش در آنجا دفن بوده میرود و نمیدانسته کدام قبر است و از آنجا قرائت فاتحه و صلوات میکند...

پس از طی مدتی که معلوم نیست قصد بازگشت به تازران میکند ....

نمی دانستیم از کجا باید برگردیم و هر جا بود متوجه شدیم دوباره باید به سمت دریا برویم... با هر سختی بود گفتند کشتی به سمت دریا میرود و راهی نیست .... اینطور که مسجل شده است گویا از دریا به شهری بنام بمبئی رفته و در آنجا پهلو گرفته بود و سپس به سمت ایران حرکت میکنند .‌و از جنوب ایران ، صحرا به صحرا و شهر به شهر به تازران بر می گردند.... سالهای زیادی گذشت تا ما متوجه شدیم بمبئی شهری در هند بوده است و اینها گذرا از کنار آن عبور کرده بودند !


در طازران شایعه شده بود پدر بزرگم در راه فوت نموده است و زن و فرزندان هیچگونه اطلاعی از سرنوشت پدر خود نداشتند و در سختی و ناراحتی بودند ... خانه شان خانه غم شده بود و از اینکه پدر بزرگم در غریبی جان داده ناراحت بودند و عموهای پدرم ناراحت تر نمی دانستند با یتیمان چکار کنند . با ورود ایشان به تازران خانواده جانی تازه می گیرند هیچ کس باور نمیکند محمد نبی اکنون برگشته و بعد از حدود شش ماه زنده است....


 این نقل قول از پدربزرگم برای پدرم و ایشان برای بنده نقل کردند از سالی که به زیارت مکه رفته اند . و زنده ماندن خود را معجزه میدانسته و همیشه نزد اقوام و دوستان خود می گفته سالها بعد پدربزرگم به دلیل اختلافی که با یکی از شازده ها پیدا میکند از تازران به روستای مکی آباد مهاجرت میکند.

/ 0 نظر / 22 بازدید